طلوع سرخ

خون سرخ ما فلقی است که پیش از طلوع خورشید عدالت بر آسمان تقدیر نشسته است . شهید آوینی
آخرین نظرات
هنــــوز...

ما نرفته بودیم که فیلم ببینیم. راستش را بخواهی دلمان برای حاج احمد تنگ شده بود. گفته بودند آنجا خود حاج احمد می آید و با آدم حرف میزند. رفته بودیم صدایش را ببینیم. هرچند که خودش را هم از زبان راویان و به روایت مهدویان شنیدیم. اگرچه فیلم هیچ حسی نداشت، اما حرف های حاج احمد، سوز داشت.

انگار همین چند روز پیش اخبار ایران را از ناکجای زمین پیگیر بوده، آمده گفته چرا مسائل مالی را شفاف نمی گویید؟

انگار همین چند لحظه پیش به خاکریز کناری رفته، بیسیم می زند به ما:  که بچه ها من وسط جنگ نرم ام. ببینید آشفتگی ذهن ها را.

انگار حاج احمد توی همین خیابان هاست، لابلای تخت های جانبازان، صندلی آخر نشست های سیاسی، همین جا مقابل من روی پرده ی نقره ای. فقط قرار نیست در آغوشش بگیریم.

حالا به جرأت می توانم بگویم حاج احمد هنوز زنده است...

۳ نظر ۳۰ تیر ۹۵ ، ۱۱:۱۸

دانلود کلیپهایی با موضوع " رفیق شهیدت کیه؟ " و "رفاقت با شهدا"  

 1. رفیق شهید  (تصویری)

دریافت نسخه کم حجم
حجم: 4.52 مگابایت

دریافت نسخه با کیفیت
حجم: 11.2 مگابایت

۰ نظر ۰۹ آبان ۹۳ ، ۲۲:۵۹

داشتم فکر میکردم  چه می شود که کسی امامش غالبا به یادش باشد.(1) دل تنگی آقا کم نگشته که هیچ ، بیشتر هم ... . دل من هم که قابل این حرف ها را ندارد .اما دلم برای غیرتت تنگ شده است.قصه های مادرم بر گرفته از مستند های تو بود . دوربین تو تصویر عشق بود و قلمت رقص موج وار نور . پر غیرت و پر خروش . آری قصه ی غیرت تو را از قصه ها شنیده ام . اینکه هر مسئله را دقیق  "می شناختی" . می دانستی غیرت ادمی ناشی از عشقش به حق است. و آیا ...

۱ نظر ۱۸ فروردين ۹۳ ، ۱۳:۰۲

اشاره : تقارن لبخند های توصیفی مرتضا جان در صفحه نود و دوم کتاب زیبایش با لبخند های تکنوکراتی سال هزارو سیصد نود و دو فرمانده عمامه سفید انگیزه ی تقدیم این پست به شما عزیزان شد : 

هلال یک نگاه چرخاند و میان سه بوته که مثل چوپانانی چوخا به دوش او را احاطه کرده بودند روی صخره ای نشست . به پهلو دراز کشید و دست زیر یک بر سرش گذاشت . از جیبش عکسی در آورد و بندش کرد به شاخه ی بوته. عکس فرمانده جنگ بود. عمامه ی سفید بر سر داشت و توی چشم دوربین می خندید . خنده باعث شده بود دو سه دندانش از لای دو لب سپیدی بزند . عکس را از شاخه برداشت و آن مقدار در دل بوته برد که سایه بر عکس افتاد . سایه ای تاریک . عکس را میان دو شاخه ثابت کرد و دستش را بیرون کشید. اکنون عکس در سکوت محض بود. با اینکه از آنِ موجودی ناطق بود اما حرف نمی زد . دهان نمی جنباند و صدایی بیرون نمی داد. نقشی سنگی بود انگار مانده از اعماق تاریخ بر یک صخره در جایی دور از آبادی و انسان . آن وقت گفت " از چشمهایت ، از این خنده ات پیداست که می خواهی جنگ را تمام کنی. دنبال فرصت مناسبی."

جمجمه ات را قرض بده برادر. مرتضا کربلایی لو. صفحه 92 !

مطالب مرتبط (یادداشتی بر این کتاب +)


-----------------------------

اما بعد :

کلیپ تصویری سخنرانی حجت الاسلام والمسلمین روانبخش
پیرامون نقش آقای هاشمی در قبولاندن قطعنامه 598 به امام خمینی رحمه الله علیه

برای دانلود کلیک کنید
حجم: 12 مگابایت با فرمت 3gp

***

این هم چند لینک متنی مرتبط با ماجرای قطعنامه:
+ ماجرای پذیرش قطعنامه 598 از زبان سردار رشید
++ دانلود جزوه قطعنامه 598 چگونه تصویب شد؟ (مقالات کامران غضنفری که حاج آقا روانبخش در کلیپ توصیه میکنن )
برای دانلود جزوه کلیک کنید
حجم: 791 کیلوبایت با فرمت pdf





۲ نظر ۱۲ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۸:۵۴
دعوا و نماز

Aviny

... با او حرفم شد. تقصیر من بود. همان وقت که دعوا می کردیم مطمئن بودم که حق با من نیست، اما عصبانی بودم و چیزی نفهمیدم . نیم ساعت بعد یکی از بچه ها آمد دنبالم و گفت: از وقتی بحث تون شده، سید مرتضی رفته توی اتاق و نماز می خونه .
دو ساعت بعد مرا دید، آمد جلو و گرم احوال پرسی کرد . عرق سرد نشست روی پیشانیم ، از خجالت .


کتاب مجموعه خاطرات شهید سید مرتضی آوینی به نقل از یکی از دوستان شهید  

۰ نظر ۰۵ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۲:۵۵

عکسی از امام داری ؟

...
کاظم در تاریکی سر برگرداند . گفت : تو اینجا چه می کنی؟
هلال گفت : عکسی از امام داری ؟
کاظم شگفت زده گفت : عکس امام !؟ اینجا !؟
هلال کلافه گفت : جواب بده . اگر داری بده یه نگاه بی اندازم و إلا بروم ببینم چه خاکی به سرم می ریزم.
کاظم گفت : ندارم . می خواهی چه کار ؟
هلال دست پاچه و با دلهره گفت : یادم رفته . هیچی توی خاطرم نیست .
کاظم دست به شانه ی هلال گرفت ،گفت . آرام باش . چی یادت رفته ؟
هلال گفت چهره امام یادم رفته . عکسش همیشه توی جیبم بود .
کاظم گفت . الآن هیجان داری . بهش فکر نکن . دوباره می آید .
...
هلال گفت : الآن عملیات شروع می شود . بفهم چه می گویم . من چهره ایشان را گم کرده ام . من این طوری نمی روم جلو .
کاظم گفت : تو چه را همچو می کنی هلال . گفتم فکر نکن ، خودش می آید.
هلال گفت : نمی توانم فکر نکنم . نمی توانم .
...
هلال گلوی کاظم را چسبید ، فشرد . خشمگین گفت : یک کاری بکن یادم بیاید .
کاظم چشمهاش از زور فشار هلال گشاد شد. در آن حالت توی فکر رفت و یک آن انگشت اشاره اش را تکان دِهان گفت : « من دولت تعیین می کنم . من توی دهن این دولت می زنم. من به پشتوانه ی این ... »
هلال گلوی کاظم را رها کرد . چین به پیشانی انداخت و چشم تنگ کرد . آرام گرفت . آهسته گفت : یادم آمد . یادم آمد .
کاظم با نفرت گفت : تو دیوانه ای .
هلال ازش فاصله گرفت . زیر لب تکرار می کرد : « من دولت تعیین می کنم »

جمجمه ات را قرض بده برادر. مرتضا کربلایی لو. فصل 44

مطالب مرتبط (+)

۱ نظر ۱۰ اسفند ۹۱ ، ۱۷:۰۸
جمجمه ات را قرض بده برادر


پا نوشت:

قصد داشتم ابتدا گزارشات لحظه ای خود را از خواندن این رمان بنویسم .یعنی برای هر فصل، چند بندی و در آخر جمع بندی . اما کششش قلم از دستانم می ربود لیک به جمع بندی قناعت کرده که این در حوصله دوستان نیز بهتر می نشیند.

جمجمه ات را قرض بده برادر. به راستی که جمجمه اش را قرض داده . جلد کتاب را می گویم . هرچند تصویر روی آن یادآور حماسه ای دیگر است ؛ هنوز  نذر و نیازهای آقا سید در حماسه یاسین فراموشم نشده . همان که ابتدا همین تصویر بر روی جلدش بود . البته مقایسه این دو کتاب ناشدنی است . هر چند محوریت هر دو غواصی است اما یکی "می گوید" و دیگری "نشانت" می دهد . یکی "واقعیت" است و دیگری "حقیقت" .

تاکنون آنچه که در باب جنگ خوانده بودم هیاهویی بیش نبود . اگر چه هر کدام از رمان های این زمینه اگر نمی بود ، قطعا گوشه ای از جنگ برایم تاریک می ماند اما به جرأت می توان گفت که آنچه در اینجا گفته می شود به راحتی از رویه ی جنگ گرفته نشده بلکه با هزینه ی فسفر زیاد به عمق آن نظر دوخته .
سکوت و آرامش این کتاب را در هیچ کتاب دیگری تجربه نکرده بودم . سکوتی که لازمه ی کار شناسایی است . شناسایی اعماق وجود شخصیت ها که بودنشان در کنار یکدیگر چنین حماسه ی عظیمی را پی ریزی کرده . از نورالله و هادی گرفته تا هلال و کاظم تا سلیم و معلمه اش و تا مصطفای راوی. در این کتاب دیگر لحظه به لحظه توپ و خمپاره از این سو آن سویت عبور نمی کند ، هر آنچه که اینجا هست صدای جزر و مد آدم هاست و تق تق روحشان هنگامی که به موقعیت های مختلف برمی خورند  . و این دو چقدر گوش تیز می خواهد ...
کربلایی لو با ظرافت بسیار از لایه های قلبی و عقلی ، پرده برمی دارد و بیش از آنکه به سیر خطی وقایع و احیانا گفت و گو هایی که شانه به باطن داستان می زنند بپردازد به سیره و بالاتر از آن به دلایل شخصیت ها برای اعمالشان می پردازد آن هم به صورتی بسیار داستانی و تصویرگرایانه به گونه ای که انسان در داستان – مانند بعضی رمان ها و فیلم ها -  به این احساس که گویی پای خطابه ی کسی نشسته است دست پیدا نمی کند .

تصویر سازی هایی که تقریبا هفتاد درصد رمان را شامل می شوند و اگر نبودند این تصویر سازی های بسیار قوی در کنار تعلیق پایین، دیگر رمان کشش چندانی نداشت و مخاطب در بخشهایی قید آن را می زد.
گذشته از محتوا، اسلوب نوشتاری نیز مورد توجه است . شاید در ابتدا ارتباط با آن سخت باشد اما موسیقیایی آن و بیان شعرگونه و تکه کلام های نغز ، هم گوش نواز و هم تامل برانگیز است .
پی نوشت :
* این نوشتار بیش از آنکه نقد و بررسی جدّی ترین رمان کربلایی لو باشد، تشویقی بر خواندن آن است چه که دوستان خود اهل نظرند ...
** خواندن کتاب بسیار زیبای " حماسه یاسین " قبل از این کتاب در فهم آن کمک بسیاری به من کرد . پیشنهاد می کنم هر دو را پشت سر هم بخوانید .

 *** قسمتی از بهترین های جمجمه را با هم بخوانیم (+) (+)

۴ نظر ۱۰ اسفند ۹۱ ، ۱۶:۵۷